




گردونه ی شب آرام آرام پیش می آید و همه جا را در تاریکی و خاموشی می برد ...
شب را دوست دارم ...
شب را می پرستم ...
شب سکوت است و آرامش .
دنیا ، دنیای دیگریست ...
همراه نسیم شب به آسمان ها پرواز می کنم .
هیچ کس خلوتم را بر هم نمی زند ...
نه حرفی ، نه حدیثی ، نه ترحمی و نه نگاهی .
در خاموشی عمیق شب ، که قلبم و خداوند است ، نغمه ی دلپذیر و خوش آهنگی را می شنوم که از سر چشمه ی تقدیر بر می خیزد ...
آشفته و جسور از پشت پنجره به آسمان خیره می شوم و در برابر ستارگان زانو بر زمین می نهم تا به سرود مقدس روشنایی ، گوش فرا دهم که اختران می خوانند و آرام پا بر دیدگان من می گذارد.
می پرسم آیا آمده ای تا درون قلب من جا کنی و فروغی در روح من بتابانی ؟
ناگهان شب های آبی رنگ از مهتاب جدا می شود و بر پریشانی خاموش من می لغزد و من ، سبک روح ، با چشمانی پر از حسرت و آرزو به مهتاب خیره می شوم.
او مرا می خواند و می بیند و می گوید :
حتما به تنهایی من گریه می کنی .
چقدر دلم غمگین و دردمند است ...
به اختران درخشان می گویم :
نازنینان مرا امشب نور باران کنید .
اما افسوس خیلی زود از کنار افق ابرهای شوم به راه می افتند و این شعاع دلپذیر را می پوشانند و دوباره همه چیز و همه جا به ظلمت تبدیل می شود .
و باز من و یک دنیا دلتنگی از فراق مهتاب خواهیم ماند ...
















سمت نیزار زمان ، روی سرتاسری نام و نشان
در سراشیبی دل بستن و عشق ، آمدی تا که بپرسی حالم
درب چوبی دلم را تو زدی
چند سالی است که در خانه ی دل آشوب است
چند سالی است که من تنهاترین تنهایم
چه کسی می داند دل من گوشه ی این سینه چرا می شکند؟
شاید این روزن دل ، سوی دریا باز است
بهتر است تا که قلم بردارم ، روی برگِ دلِ پر وسعت خود بنویسم :
دل من رنگ شقایق دارد
وه چه شوقی دارد ، شستن پنجره ی دل با آهی
وه چه شوقی دارد ، حوض پر آب حیاط
منِ خاکی به چه اندازه ز دریا دورم
چه صفایی دارد ، بغض آهسته ی باران بهار ، بر تن حوصله ی سبز درخت
چه صفایی دارد ، خانه در ریزش یک دم باران ،
بوی آب و گِل و کاه
وه چه زیبا و تماشایی تر ،
یاد آن خاطره ها و لحظه ی نازک بشکستن احساس دلم.












من بعد از مدت ها با یه وب جدید برگشتم.![]()
خیلی از دوستام رو از دست دادم.یعنی...![]()
امیدوارم بتونم دوباره ببینمشون...![]()
راستی سال نو مبارک...![]()
![]()
امیدوارم امسال برای همتون سال خوبی باشه. ![]()








شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ،
تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم ،
تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ،
پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس ،
تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روییدند با حسرت جدا کردم ،
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رؤیایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.
این بود آخرین حرفت و رفتی ...
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ،
چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم ،
نمی دانم چرا رفتی ...؟
نمی دانم چرا ...؟
شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ،
نمی دانم کجا ...؟
تا کی ...؟
برای چه ...؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت ،
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد ....











