تبليغاتX
خاکسترم نکن
 

                       

گردونه ی شب آرام آرام پیش می آید و همه جا را در تاریکی و خاموشی می برد ...

شب را دوست دارم ...

شب را می پرستم ...

شب سکوت است و آرامش .

دنیا ، دنیای دیگریست ...

همراه نسیم شب به آسمان ها پرواز می کنم .

هیچ کس خلوتم را بر هم نمی زند ...

نه حرفی ، نه حدیثی ، نه ترحمی و نه نگاهی .

در خاموشی عمیق شب ، که قلبم و خداوند است ، نغمه ی دلپذیر و خوش آهنگی را می شنوم که از سر چشمه ی تقدیر بر می خیزد ...

آشفته و جسور از پشت پنجره به آسمان خیره می شوم و در برابر ستارگان زانو بر زمین می نهم تا به سرود مقدس روشنایی ، گوش فرا دهم که اختران می خوانند و آرام پا بر دیدگان من می گذارد.

می پرسم آیا آمده ای تا درون قلب من جا کنی و فروغی در روح من بتابانی ؟

ناگهان شب های آبی رنگ از مهتاب جدا می شود و بر پریشانی خاموش من می لغزد و من ، سبک روح ، با چشمانی پر از حسرت و آرزو به مهتاب خیره می شوم.

او مرا می خواند و می بیند و می گوید :

حتما به تنهایی من گریه می کنی .

چقدر دلم غمگین و دردمند است ...

به اختران درخشان می گویم :

نازنینان مرا امشب نور باران کنید .

اما افسوس خیلی زود از کنار افق ابرهای شوم به راه می افتند و این شعاع دلپذیر را می پوشانند و دوباره همه چیز و همه جا به ظلمت تبدیل می شود .

و باز من و یک دنیا دلتنگی از فراق مهتاب خواهیم ماند ...

 

                                        

 

                    

 

                       

+ نوشته شده در  ساعت 14:42
  به قلم: معصومه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
                   

سمت نیزار زمان ، روی سرتاسری نام و نشان

در سراشیبی دل بستن و عشق ، آمدی تا که بپرسی حالم

درب چوبی دلم را تو زدی

چند سالی است که در خانه ی دل آشوب است

چند سالی است که من تنهاترین تنهایم

چه کسی می داند دل من گوشه ی این سینه چرا می شکند؟

شاید این روزن دل ، سوی دریا باز است

بهتر است تا که قلم بردارم ، روی برگِ دلِ پر وسعت خود بنویسم :

دل من رنگ شقایق دارد

وه چه شوقی دارد ، شستن پنجره ی دل با آهی

وه چه شوقی دارد ، حوض پر آب حیاط

منِ خاکی به چه اندازه ز دریا دورم

چه صفایی دارد ، بغض آهسته ی باران بهار ، بر تن حوصله ی سبز درخت

چه صفایی دارد ، خانه در ریزش یک دم باران ،

                                          بوی آب و گِل و کاه

وه چه زیبا و تماشایی تر ،

یاد آن خاطره ها و لحظه ی نازک بشکستن احساس دلم.

 

                                      

 

              

 

                   

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:59
  به قلم: معصومه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
سلام...

من بعد از مدت ها با یه وب جدید برگشتم.

خیلی از دوستام رو از دست دادم.یعنی...

امیدوارم بتونم دوباره ببینمشون...

راستی سال نو مبارک...

امیدوارم امسال برای همتون سال خوبی باشه.

 

                                   

 

                       

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ،

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم ،

تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ،

پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس ،

تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روییدند با حسرت جدا کردم ،

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رؤیایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.

این بود آخرین حرفت و رفتی ...

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ،

چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم ،

نمی دانم چرا رفتی ...؟

نمی دانم چرا ...؟

شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ،

نمی دانم کجا ...؟

تا کی ...؟

برای چه ...؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت ،

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد ....

 

                                    

 

     

 

                       

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:7
  به قلم: معصومه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری